محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6362
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شب يكشنبه هشت روز مانده از صفر را مردم بر اين به سر كردند و چون صبحگاه روز دوشنبه شد خبر به مهتدى رسيد كه مساور جانفروش سوى بلد رفته و كشته و سوخته ، و در مجلس خويش نداى حركت داد . به موسى و مفلح و بايكباك نيز دستور حركت داد . موسى خيمه گاههاى خويش را بيرون فرستاد و چون روز چهارشنبه شد ، يازده روز رفته از صفر ، دستور حركت موسى و محمد بن - بغا و مفلح بى اثر شد ، گفتند : ( 453 « هيچكس از ما نمىرود تا كار ما و صالح بريده شود . » بر اين كار همدل بودند كه بيم داشتند ، صالح از پشت سر براى آنها زحمتى پديد آرد . يكى از وابستگان گويد : يكى از پسران وصيف را ديدم - همو بود كه آن جمع را فراهم آورده بود - ديدمش كه با موسى و بايكباك در ميدان بغاى صغير چوگان بازى مىكرد ، به روز چهارشنبه يازده روز رفته از صفر . پس از آن اينان در طلب صالح بن وصيف سخت بكوشيدند و به سبب آن بر جمعى از كسانى كه پيش از آنان با وى پيوستگى داشته بودند ، يا گمان مىبردند كه وى را پناه دادهاند هجوم بردند كه ابراهيم بن سعدان نحوى و ابراهيم طالبى و هارون بن - عبد الرحمن شيعى و ابو الاحوص بن احمد قتيبى و ابو بكر ، داماد ابو خويلد حجامتگر ، و شاريه زن نغمه گر ، و سرخسى سالار نگهبانان خاص از آن جمله بودند ، با كسان ديگر . ابراهيم بن محمد به نقل از كار دار محلهء قبه ، محله اى كه مقابل خانهء صالح بن - وصيف است ، گويد : روز يكشنبه نشسته بوديم كه ناگهان غلامى از كوچه اى درآمد و پنداشتم كه هراسان بود و ندانستيم چرا ، خواستيم از او پرسش كنيم ، كه دور شد . چيزى نگذشت كه عيارى از وابستگان صالح بن وصيف به نام روزبه آمد ، سه يا چهار كس نيز با وى بودند ، وارد كوچه شدند و ندانستيم كجا شدند . چيزى نگذشت كه برون شدند و صالح بن وصيف را نيز بياوردند .